محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
774
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عبد الملك آن كار را خوار داشت . صبر كرد پس باز دمشق آمد [ و عمرو بن سعيد ] را به حصار گرفت . سپاه همه نزد عبد الملك شدند . عمرو بماند با خاصگيان . پس با عبد الملك صلح كرد . و عبد الملك سوگند خورد كه هرگز او را نكشد . و عبد الملك او را بزرگ همى داشت ، و هر گه كه پيش وى آمدى او را بر تخت نشاندى . پس تدبير كشتن او كرد . يك روز بامداد كس فرستاد به طلب عمرو و او را بخواند . برادرش يحيى بن سعيد گفت : امروز مرو كه مرا دل همى ترسد . عمرو گفت : و الله كه اگر خفته باشم عبد الملك نيارد مرا بيدار كردن ، تو دل فارغ دار . يحيى گفت : بارى زره زير جامه بپوش . زره بپوشيد و با صد سوار برفت از بندگان خويش . عبد الملك را بديد برفت تا نزد تخت . عبد الملك او را بر تخت نشاند و زمانى مىخنديد و آن سخن حصار و عاصى شدن او به خنده مىگفت . عبد الملك او [ را ] تلطَّف مىكرد و دست او در دست گرفته بود . عمرو گفت : يا امير المؤمنين ، از اين سخن درگذر ، الماضى لا يذكر . عبد الملك گفت : من خود آن را عفو كرده ام ، اما من در آن وقت سوگندى خورده بودم كه غل و زنجير در گردن تو نهم ، چه زيان دارد اگر مرا از اين سوگند بيرون آرى . عمرو گفت : تا وقت ديگر . مردمان كه آنجا حاضر بودند گفتند : اى سبحان الله ، در اين چه خلل باشد كه سوگند امير المؤمنين راست شود . عمرو گفت : اين چه بر من نهد از شما كه برگيرد ؟ عبد الملك سوگند خورد كه من برگيرم ، و در دل از پس مرگ گفت . عمرو گفت : فرمان ترا است . عبد الملك غلامى را بفرستاد تا غل بياوردند و بر دستها و گردن او نهادند . و عمرو بايستاد . چون يك زمان برآمد ، عمرو گفت : چه فرمايى ؟ گفت : صبر كن . گفت : من صبر كنم تو غدر كنى و عهد و ميثاق بشكنى . عبد الملك گفت : تو شكستى ، و دست فراز كرد و گريبان عمرو بگرفت و بكشيد و مشتى چند بر دهان او زد و دندانش بشكست . مؤذن بانگ نماز كرد . عبد الملك برخاست و به نماز شد ، و عبد العزيز برادر خويش را گفت كه او را بكش . عبد العزيز شمشير بركشيد . عمرو گفت : يا ابن عمّ ، چه زيان دارد كه به خونم انباز نشوى ، تو بارى رحم كن . عبد العزيز را دل